گزارش بازدید هادیتونز از نمایشگاه نقاشی کودکان استثنایی
کیوان زرگری
توانمند ترین ناتوانها
هادیتونز - کیوان زرگری – سرویس ایران
آشنایی جدی من با کودکان استثنایی به چند سال قبل مربوط است. زمانی که با همسرم آشنا شدم و دریافتم که معلم همین بچه هاست . مدتی بعد از من خواست از روند کارش در مدرسه فیلم بگیرم و این فرصت استثنایی مرا به عظمت کارش و به پاکی و معصومیت آن بچه ها رساند.
مجتمع آموزشی شهید اصلانی تهران از اول تا هشتم دی ماه امسال اولین نمایشگاه نقاشی کودکان و نوجوانان کم توان ذهنی را برگزار کرد.
به محض اینکه خبر این نمایشگاه نقاشی به دستم رسید از دوستانم خواهش کردم تا از این رویداد بازدیدی داشته باشیم.
به میان آنها که رفتیم تاثیر فعالیت بچه ها و تلاش برای اثبات توانایی هایشان را به روشنی در دوستان دیدم . استاد نقاشی بچه ها در سالن نمایشگاه نقاشی یک دختر روشن دل را نشانمان داد و اینکه چگونه با خطوط راهنما و برجسته ای که او بر روی کاغذ حک کرده آن دختر نابینا را راهنمایی کرده تا دنیای خود را در تخلیل خود ببیند و آن را به تصویر بکشد . این نمایشگاه تعریف کردنی نیست باید ببینید تا احساسش کنید سعی کردیم تا با عکس هایی که گرفتیم کمی حال و هوای نمایشگاه را منتقل کنیم ولی امیدوارم در نوبت بعدی شما هم به این مجتمع سر بزنید و شگفتی آن را از نزدیک ببینید.
خوشبختانه پس از بازدید از نمایشگاه نقاشی با اجازه مدیر مجتمع خانم اصلانی فرصت پیدا کردیم که به کلاس ها و کارگاههای بچه ها هم سربزنیم .
در کلاس 4تا 6 ساله ها دیدیم مادرانی را که چگونه در کنار فرزندانشان می آموختند که صبور باشند و با کودکانشان چگونه رفتار کنند تا تلخ کامی ها را در کام دلبندشان به شیرینی برسانند.
سپس به کارگاه گلیم بافی وارد شدیم. ابتدا باورمان نمی شد اما معلمان دلسوز کلاس با شور و شوق کارهای بچه را به ما نشان دادند و ما حیرتزده تنها نظاره گر بودیم.
به کلاس های گلدوزی , آشپزی , خیاطی و قلاب بافی سر زدیم و زمانی که به کارگاه حصیر بافی رسیدیم بچه هایی را دیدیم که با بوجود اوج کم توانی حتی به نسبت دوستان دیگرشان در این مدرسه با هر زحمت و تلاشی که هست تار و پود می زدند و حصیر می بافتند و به واقع تصویری ماندگار از فعل خواستن را در ذهنمان تثبیت کردند. در انتها و در کلاس نقاشی به اتفاق دوستانم برای بچه ها هر کدام یک طرح کشیدیم و آن را تقدیمشان کردیم .
زمان خروج از مجتمع مادر یکی ار بچه های ناتوان به من گفت . لطفا بگویید که بچه های ما اجازه تحصیل بیشتر از کلاس سوم راهنمایی را ندارند . به مسئولین بگویید که برای این بچه ها و آینده آنها هم فکری بکنند و به یکباره رهایشان نکنند.
به او قول دادم که حرفش را منعکس کنم ولی به راستی چه اشکالی دارد که در کنار مدارس استثنایی با توجه به کارهای عملی و هنری بسیاری که این بچه ها آموخته اند فروشگاه های دائمی دایر شود و خود این بچه ها هم هدایتش کنند تا هم این مادران از نگرانی در آیند هم این همه تلاش و کوشش و ذوق و هنر در پستوی خانه نهان نگردد. باور کنید که این امر شدنی است اگر بخواهیم ....
بازدیدمان پس از دو ساعت به پایان رسید از دوستانم خواستم تا احساسشان را از این تجربه بگویند و آنها هم چنین گفتند:
...................................
من كاريكاتور را دوست دارم ...
(به بهانه ديدار از نمايشگاه نقاشي كودكان استثنايي .......)
يحيي تدين
از اينكه بخواهم توصيه اي به هنرمندان داشته باشم بسيار شرمنده ام اين كار من نيست اما اينكه هنرمندان به ميان مردم بروند بهتر از ذاويه نشيني است و بهتر از آسمان ريسمان كردن و بازي با ذهنيات.
منظور من مردم فريبي نيست بلكه احساس مشترك است ، نه اينكه بروند توي طبقات فقير خودي نشان دهند یا فيلمي بازي كنند و بگويند ببينيد ما اينجوري هستيم ، اين كار ها ابزار سياست مدارها است نه هنرمندان.
اما چيزي هست بنام عشق به طبقاتي از جامعه كه به لحاظ يكسري ملاحظات غلط اجتماعي و خرافات و يا توهمات باعث شده آنها را از مردم جدا كرده اند ، در صورتي كه مي دانيم اين طبقه خود نيز معلول بسياري از مناسبات پر غلط تر ديگري است كه به هر شكل رخ داده و پرداختن به آن نيز كار جامعه شناسان است افرادي از جامعه كه به هر دليل قدرت يادگيري ندارند يا در آنان ضعيف است و رفتار هاي كمي عجيب كه حاصل ناهنجاري هاي فيزيولوژيكي بدن آنها است، كودكاني كه به هر دليل از بهره هوشي كمتري برخوردارند، و متاسفانه به لحاط اينكه با "كاست " هاي تعريف شده جوامع امروزي و ظاهرا متمدن هماهنگ نيستند انها را از ديگران جدا كرده اند.
در هر صورت رفتن به ميان اين قشر از مردم يك كار ارزشمند است، و تاثير خوبي بر كار وحتي شخصيت خود هنرمند دارد ، مي دانيم هنرمندان اصيل هم به شكلي اين كارها را كرده اند مثلا كار فروغ در رابطه با جذاميان يا همينطور ابراهيم گلستان با خشت و آينه .. ويا از قول ايراندخت محصص كه مي گفت :
" وقتي اردشير ميخواست مجموعه طرح هاي تيمارستان را آماده كند مدتي را با آنها زندگي كرد با ساكنين تيمارستان ".
به اين خاطر است كه كارهاي اين هنرمندان جذابيت دارد و تصنعي نيست.
اين آدم هايي كه به اشتباه فكر مي كنيم عقب مانده هستند بر عكس بسيار با احساس و مهربانند در ميانشان افرادي هستند كه شعر را دوست دارند كاريكاتور را دوست دارند زيبايي را مي شناسند و به همين منظور نقاشي مي كنند و كارهاي بسيار زيباي دستي انجام مي دهند بايد به ميان آنها برويد تا از نزديك آنچه را كه ميگويم لمس كنيد.معلولين ما و اين كودكان كه از بهره كمتر هوشي برخوردار هستند امكان اين را ندارند به نمايشگاه ها بيايند ، با مردم عادي قدم بزنند حرف بزنند از پله ها بالا بروند و به تابلو ها نگاه كنند ، با اين همه مي بينيم ديد خوبي هم در باره اينها نيست هر چند مردم هم مقصر نيستند و اشكال كار از جاهاي ديگر است در اين رابطه
البته و متاسفانه بنگاه هاي اطلاع رساني هم خوب عمل نكرده اند كه به مردم در اين زمينه آگاهي هاي لازم را منتقل كنند .. بعضي از انهايي كه ديديم كنترل نداشتند حتي بايستند يعضي از انها سرهايشان را نمي توانستند برگردانند ، ولي خوب آنها لبخند ميزدند وقتي ما را ميديدند از سر مهرباني نگاهمان مي كردند ...
جا دارد اينجا عرض كنم دوستان هنرمند: از هر صنفي كه هستيد به اين كودكان سربزنيد به اين اجتماعات سر بزنيد ..
البته حرف من نبايد بعنوان يك رسالت مطرح شود مسلما ما آزاديم يا حداقل بايد آزاد باشيم آنطور كه ميخواهيم زندگي كنيم ولي شايد بد نباشد در طول زندگي اين چيزها را هم امتحان كنيم...
هنرمندان بي هويت آنهايي هستند كه جدا از اتفاقاتي كه در دوروبرآنها مي گذرد فقط براي روياهاي شخصي خود ترانه سرايي مي كنند در لاك خود فرو رفته اند و اگر هم كسي يا وجداني آگاه به آنان تلنگري بزند "پس شما از كدام قبيله ايد كه بي خيال از همه چيز شعر مي سراييد " با خاطري ْآسوده و قيافه اي حق به جانب بادي به غب غب مي اندازند كه " ... ما را با اين جماعت كاري نيست" .
چگونه مي شود همه چيز را به فراموشي بسپاريم و به اين سادگي خودمان را از بار مسئوليتي كه به هر جهت متوجه ما هست خلاص كنيم ؟
فكر مي كنم اين بيشتر به يك تير خلاص شباهت دارد يا تير بي هويتي كه متاسفانه ماشه اش را هم خودمان مي چكانيم ...
اگر از مناقشات اجتماعي و سياسي دور مي شويم به اين اميد كه تركش آن به ما نخورد و بعد هم توجيه مي كنيم كه بابا كار ما هنر است ، اينها جوانند ... سازمان ندارند ، بهتر است درس بخوانند و از اين چيزها سر آخر هم اين مي شود كه از جايي ديگر توي سر هنرو هنرمند مي زنند و كسي هم صدايش در نمي آيد.
اين طبيعي است اگر سنگر مردم را ترك كنيم نبايد توقع چيز ديگري داشته باشيم..
حالا مثلا فلان هنرمند كه الحق استاد است و سعادتي هم داشته كه سازش را خوب كوك كند اگر برود توي اين مردم منزوي شده آيا چيزي از ارزش او كم مي شود؟ بيايد مثلا قطعه اي در "نوا " برايشان بنوازد نوايي كه حاصل رنج انها هم است مگر از اعتبار او كم مي شود؟ حتما كه نبايد بروند آنسوي آبها هنرنمايي كنند تا مثلا رسانه هاي بين المللي برايشان دست بزنند و پول بيشتري..
بي دليل نيست كه هنرمندان ما اين قدر براي توده بي خاصيت و غريبه مانده اند و چند تايي هم كه باقي مانده اند و حرفي دارند با سكوت رسانه اي مواجه شده اند . اگر در شيلي يا آرژانتين وقتي هنرمندي مثل "ويكتور خارا "مي رود با گيتارش براي مردم وطنش مي خواند، براي زنداني ها مي خواند براي مريض ها مي خواند مي خواهد بگويد من هم با شما رنج ميكشم، شما تنها نيستيد، شما منزوي نيستيد همين كافي است، قصد توهين ندارم ولي براستي كدام هنرمند ما به اين درجه از شعور رسيده است؟
دوستان در شهر ما اتفاقات زيادي در حال رخ دادن است ....
چشم ها را بشوريم و دوباره نگاه كنيم نه البته از نوع آن آقاي شاعر محترم كه فقط مي سرود "چشم ها را بايد شست "... اينجا توي شهر فريادهاييست كه بغض آن به گلو مانده است ، اينجا مغزهاييست كه در رحم مادر رشد نكرده اند وديگر توان كشيدن بدن خود را بر روي اين خاك سرد ندارند ،اينجا كودكاني زندگي مي كنند كه پرنده ها را مي شناسند ولي امكان شنيدن صداي انها را ندارند..
اما يك چيز ....
براي من زيباتر از اين نبود كه ببينم كيوان براي اين كودكان درختي مي كشد حتي بدون رنگ و حسن گلي مي كشد حتي بدون رنگ و هادي قلبي را.. و همزمان مي شنيدم صداي كودكي كه تعادل درستي هم نداشت اما از سر شوق فرياد مي زد : "من كاريكاتور را دوست دارم ......"
......................................
شگفت انگیزها !
حسن کریم زاده
در زبان رایج، آن ها را «استثنایی» خطاب می کنند. شاید در نگاه آماری؛ "اقلیت بودن" آن ها این شائبه را ایجاد می کند، و شاید هم "معلولیت ذهنی" شان. اما اجازه می خواهم موردی را به این دو اضافه کنم؛ شاید دارا بودن دریایی از حس، این عنوان را نثارشان کرده است.
* * *
راستش را بخواهید، تصور این که – حتی یک لحظه – انسان را بدون «حس» - به معنای عاطفه- ببینم، برایم رعب انگیز است. چرا که آشفته بازاری که امروزه باد در غبغبه انداخته و « دنیای پیشرفته ی مدرن» می نامیم اش؛ زائیده ی عقل ما، آن هم با در نظر گرفتن دخالت احساسات مان است. حال اگر این "حس" را هم از "عقل" کسر کنیم؛ یک ربات هوشمند را پیش رو خواهیم داشت که ممکن است دست به هر عملی بزند و دنیایی را به تباهی و فاجعه رهنمون سازد.
* * *
به نظرم بهترین روش برای ثبت و انتقال «حس» - در اینجا به معنای عکس العمل روانی نسبت به اطراف و اعمال – پدیده ای به نام هنر است که از بدو تاریخ تا امروز همراه انسان و عامل رهایی بخش او بوده است. شما کوچکترین اثری ( که ناشی از نوک قلم و یا هر چیزی که بتواند اثری از خود بر جای بگذارد) نخواهید یافت که حاوی «حس» به وجود آورنده ی آن نباشد. به شخصه – و با این ذهنیت – از کنار کوچکترین اثری، بی تفاوت عبور نمی کنم؛ خواه کاری از یک هنرمند زبردست باشد، خواه خط خطی های یک کودک.
* * *
برای من بسیار مغتنم بود که از نمایشگاه آثار کودکان «استثنایی»- و به زعم من؛ کودکان شگفت انگیز – دیداری داشته باشم. کارهایی ناب؛ سرشار از حس، آثاری پر از روح.
درباره ی کارهای آنان نباید چیزی نوشت، باید آن ها را دید و لذت برد. باید شوق کودکانی را که از دور نظاره گرِ نگاه شما به مخلوقاتشان هستند در چشمانشان دید. می گویم «شگفت انگیز» و باز هم خواهم گفت، چرا که اثری از یک دخترِ شگفت انگیز دبستانی دیدم که کارآکترهایی را با پوشش و سیمای مردمان شهرهای جنوبی کشورمان کشیده و در اوج ظرافت و دقت در کنار هم چیده بود. و این در حالی است که نه خود، جنوبی است نه خانواده و اقوام اش، و نه سفری به آن شهرها داشته است!. هر چند مربیان او آرام زمزمه می کردند: « از شاگردان کم استعداد این مدرسه است». اما حقیقت چیز دیگری بود.
* * *
با خود فکر می کنم نکند ما استثنا- به معنای رایج – هستیم و آن ها معمولی؟ شاید آن ها هم ما را به چشم استثنا می نگرند؛ مایی که هزار و یک قید و شرط و اما و اگر در کوچکترین اعمال و افکارمان می آوریم، و آن ها نه.
..........................................
چه هنرمندانه نقش می زدند!
هادی حیدری
بارها شده است که با خودم گفته ام این ها چه گناهی کرده اند که این چنین خلق شده اند؟
آدمی که بدون اختیار خود پا به این دنیا می گذارد، خود در آمدنش مختار نیست و محکوم است که آن چه بر وی خواهد رفت را بر دوش کشد. حال تصور کن که این آمدن غیر ارادی همراه با معلولیت های ذهنی و جسمی باشد!
حقیقتش آن است که وقتی کیوان پیشنهاد بازدید از مرکز آموزشی توانمندان شهید اصلانی را مطرح کرد، از طرفی برایم دیدن این محیط ها تجربه تازه ای بود اما از سویی دیدن آدم هایی با این سن و سال و با آن وضعیت، اندوه درونی ام را بیشتر می ساخت.
دین نمایشگاه دستاوردهای توانمندان ذهنی و جسمی آدمی را در شگفتی مفرطی فرو می برد.
خدای من! این همه امید و این همه توان در عین ناتوانی!
اول از نمایشگاه نقاشی هایشان شروع کردیم. تازگی دررنگ هایشان موج می زد. شکوه و استقامت در درخت هایی که تصویر کرده بودند.
آن نقاشی را به یاد می آورم که دخترک، اعضای خانواده ای سنتی را کشیده بود که شخصیت های اثرش، خلاقانه و تحسین برانگیز بودند.
نقاشی هایی که روی شیشه کشیده بودند و معلمی که تک تک کارها را توضیح می داد و گویی که ذره ذره وجودش را در ظرف وجود دخترانی می ریزد که نیاز به امید و آینده دارند!
به کارگاه خیاطی می رویم. انگار که یک آدم عادی این آثار را به وجود آورده است.
لباس، رومیزی، حوله، دستمال هایی که با گل های زیبایی تزیین شده اند و خلاصه انبوهی از دست ساخته های آن ها!
دخترکی را به یاد می آورم که گلیمی را رج می زد و چه دقتی می کرد با آن چشم های معصومش!
کارگاه حصیر بافی، آن جا که دخترکان ضریب پایین تر هوشی را در خود جای داده بود ولی با مهارت کار می کردند.
و آن ها که در آشپزخانه آموزشگاه، تعلیم آشپزی می دیدند و ماهرانه می پختند.
هرکدام برایشان طرحی می کشیم و خوشحال می شوند گویی که ما خوشحال شده ایم. صدای آن دخترک در ذهنم هست که از دیدن کاریکاتورها عشق مفرطش به کاریکاتور را بلند فریاد می زد و می خندید.
آن روز و روزهای پس از آن در این اندیشه ام که امید، تمام ناشدنی ها را شدنی می کند.
خدا همه چیز را در یک نفر جمع نکرده است.
آن ها که با ضعف ذهنی و جسمیشان آن گونه هنرمندانه نقش می زنند، ناشکری است که ما از توانمان برای خلق بهتر، بهره نبریم.
بازدید آن روزمان، امیدم را به زندگی بیشتر کرد
این وبلاگ فرشته های اسمانی است.