رضا 2ساله شد

میدانم اگر روزی پسرمبزرگ شد وبلاگم را میخواند. میخواهم پسرم بدانی تورا چه قدر دوست دارم .به اندازه تمام ستاره های اسمون.تولدت مبارک از طرف بابا محسن

یاد گرفته ام ببخشم ولی فراموش نکنم

رضا ماه ترین پسر دنیا  روز ۲۱ دی ماه ۲ ساله میشود. انگار همین دیروز بود که شب همه پای کوبان به سمت بیمارستان میلاد راه افتادیم .همه شادی کنان با هم اواز میخواندیم .هوا خیلی سرد بود .به بیمارستان رسیدیم . ساعت ۲ صبح خانم دکتر قاضی زاده تشریف نحسشون رو آوردن وپسرم ساعت ۳.۵ صبح روز عید قربان به دنیا امد ومن شادترین مرد دنیا در ان روز بودم .برف زيبايي ميباريد وتهران سفيد سفيد بود. 

رضا بسیار ضعیف و کم وزن بود .یک کیلو و هشتصد گرم -وشیر نمیخورد.به این علت به بخش ویژه نوزادان منتقل شد تا زیر سرم باشد .روز دوم به سمت پیش خوان پرستاران رفتم و پرونده پسرم را که در کنار پیش خوان بود برداشتم وشروع به خواندن کردم .به انگليسي نوشته شده بود مشكوك به دان . پرونده را بستم وبه سمت اتاق پسرم رفتم و كف دستهايش را نگاه كردم . خطوط دستهايش همان گونه بود كه در كتابهاي روانشناسي خوانده بودم  بله احتمالا پسرم مبتلا به سندرم دان يا به قول عامه مردم منگل بود .به سمت پيش خوان پرستاران رفتم و منتظر ماندم .پزشك بخش آمد و از او سوال كردم .بچه من چشه ؟اوپاسخ داد:قند خونش پايينه.به او گفتم :دكتر هر وقت كسي با من رو راست نيست .احساس بدي بهم دست ميده .آيا منظور از مشكوك به دان در پرونده همان سندرم دانه . دكتر گفت :بله .اما ازمايش  خون كاملا مارو مطمن ميكنه.  دنیا روی سرم خراب شد . میخواستم راه بروم نمیتوانستم .خواستم گریه کنم ولی همسرم را دیدم که ارام ارام در راهروی بخش به سمت من میاید.با لبخندی به سمتش رفتم .از من پرسید . بچه چشه .گفتم هیچی قند خونش پایینه.کمی به بچه شیر بده .خون پسرم را گرفتند وبه همراه لوله ازمایش به من دادند و من لوله ازمایش را به ازمایشگاهی در شهرک غرب بردم .در انجا خانم دکتری نشسته بود .پیشش رفتم و سوال کردم :چقدر امکان دارد پسرم سندرم دان نداشته باشد.او پاسخ داد احتمال کمی دارد.تا ۱۰ روز دیگر جواب ازمایش میاید.

همان طور که گریه میکردم به سمت بیمارستان رفتم .قرار بود اسم پسرمان دانوش باشد ولی بی اختیار تصمیم گرفتم اگر جواب ازمایش منفی شد اسم پسرم را رضا بگذارم وتا مشهد پیاده بروم حتی قیومیت ۲ بچه بی سرپرست را قبول کنم نمیدانم دیگر چه ها نذر کردم ....به بیمارستا ن رسیدم پسرم را دوست داشتم چه مبتلا به سندرم دان چه سالم . بی اختیار به سمت بخش رفتم پسرم را بغل کردم بوسیدم و روی کارت نوزادیش نوشتم (من پسرم اقا رضا پسر بابا محسن)به وقتی نگاهش کردم با خودم عهد کردم هیچ گاه رضا را از خودم جدا نکنم .

همسرم را روز سوم ترخیص کردم و به خانه اوردم .دیگر نمیتوانستم حرف بزنم وراه بروم رگ سیاتیکم بسار درد میکرد و فقط گریه میکردم....

روز ششم همسرم به اصرار به بیمارستان امد .وشروع به سوال پیچ کردن پرستاران کرد انقدر سوال کرد که پرستاری که انجا بود گفت اگر امروز موضوع را به همسرت نگویی ما خودمان این کار را میکنیم .ومن به سمت همسرم رفتم و موضوع را با حاشیه زیاد به او گفتم .انقدر حالش بد شد که نمیدانستم چه باید کرد روزهای بسیار بدی بود هر دو پیش خانم دکتر قاضی زاده رفتیم . به او گفتم خانم مگر به شما نگفتیم ازمایش خون صحت جنین را ازخانمم بگیر . تو گفتی باشه .چرا در کارت دوران بارداریاین ازمایش درج نشده در حالی که دستهایش میلرزید. گفت :ببخشید فراموشم شده این ازمایش را بنویسم ...ایاباید اورا میبخشیدم و فراموش میکردم.بله جامعه ایران پر از ادمهایی است که وقتی نابودت میکنند میخواهند انها را ببخشی وفراموش کنی....

انقدر حالمان بد بودکه که حتی نمیتوانستم به دکتر فحش بدم یا او را بزنم .برای ان خانم مهم نبود او هم مثل بسیاری از پزشکان این دوره زمانه دنبال کاسبیش بود .بد تر از ان همه حرف یکی از اشنایان بود که گفت:بچه را در بیمارستان بگذارید وفرارکنید!چه احمقانه. به او گفتم بی شعور. این که پسرمه اگر بچه غریبه هم بود باز نگهش میداشتم .

بچه را به خانه اوردیم ۱۰ روز گذشت وشب دهم برای  گرفتن جواب ازمایش به ازمایشگاه رفتم با هزار ارزو . درهر دقیقه هزار سال میگذشت.هزار سالی که هیچ کس نمیتواند درک کند.داخل ازمایشگاه شدم .جواب ازمایش را از پاکت بیرون اوردم ونقشه ژنتیک را نگاه کردم پیش از انکه دکتر حرفی بزند متوجه شدم .بله یک ژن اضافه بود.همان جا پذیرفتم که رضا مبتلا به سندرم دان است.بسیار سخت بود بخصوص برای همسرم .اکنون نمیتوانم درک کنم  حکمت  خداوند در عطا کردن  فرزندی مبتلا به سندرم دان  به من در چیست شاید درک این موضوع کمی زود باشد  .  پسری چون مسیح پاک و چون فرشته ای زیبا ..رضا مبتلا به سندرم دان است .اما فرشته وامانتی است  نزد من وهمسرم .از خداوند شاکرم و فرزندم را بینهایت دوست دارم . در یک جمله میتوانم بگویم رضا شمع زندگی ماست .